تلفن پشتیبانی 66123532 (021)
تصویر  معلم پیانو
کارل یونگ

معلم پیانو

  • star
  • star
  • star
  • star
  • star
0 رای

«معلم پیانو» داستانی روانشناسانه به قلم چیستا یثربی( -۱۳۴۷)، نویسنده و روان‌شناس ایرانی است که روابط میان جوانان و نسل گذشته و تضادهای میان آنان را روایت می‌کند. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «چشمانم را بستم، نفس عمیقی کشیدم. دستم را روی پیانو گذاشتم و نُت اول آمد، نُت دوم، نُت سوم، فراز و فرود. موتسارت فکر می‌کرد بعد از این آهنگ می‌میرد و مرد. خرافه همیشه خرافه نیست. اینکه پدر شایان می‌گوید خوابیدن، سخت نیست... خواب‌هایی که می‌بینم سخت است. پیانو زدن سخت نیست...ولی چیزی که ما را به پیانو زدن وامی‌دارد سخت است. نُت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. انگشتانم پیانو را نوازش می‌کرد. انگشتانم انگار پرش می‌کرد. از یک کلید روی کلیدی دیگر، از کلید سفید روی کلیدِ مشکی تند و تند! اگر یک لحظه توقف می‌کردم انگار نفس شایان متوقف می‌شد. اگر یک لحظه توقف می‌کردم، انگار آن بچه زیر لحافش تمام می‌کرد. انگار پیانو زدن من به نوعی با تنفس او مربوط بود و داشتم رکوییم می‌زدم. در کمال تعجبِ پدر شایان، برای دخترم عادی بود. این چند شب به اندازه کافی مارش عزای رکوییم را شنیده بود. اما پدر شایان با چشمان باز از سر تعجب بالای سر من ایستاده بود و به انگشتانم نگاه می‌کرد و می‌گفت: این انگشتان یک حرفه‌ای است. این پیانو زدن یک حرفه‌ای است. شما دروغگو هستید خانم! این از قیافه عوض کردنتان، این از مو رنگ کردنتان. اینکه خود را به قیافه مادر شایان در آورده‌اید. اینکه می‌گویید پیانو نمی‌دانید. همیشه فکر می‌کردم مرجان مفتخر یک زن ساده نقاش است. یک زن ساده و صمیمی. یک زن کمی خجالتی. ولی زنی صادق. من فکر نمی‌کردم شارلاتان باشد! با بچه من چکار دارید؟»

5 نفر این کتاب را خریداری کردند

local_library درباره کتاب

«معلم پیانو» داستانی روانشناسانه به قلم چیستا یثربی( -۱۳۴۷)، نویسنده و روان‌شناس ایرانی است که روابط میان جوانان و نسل گذشته و تضادهای میان آنان را روایت می‌کند. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «چشمانم را بستم، نفس عمیقی کشیدم. دستم را روی پیانو گذاشتم و نُت اول آمد، نُت دوم، نُت سوم، فراز و فرود. موتسارت فکر می‌کرد بعد از این آهنگ می‌میرد و مرد. خرافه همیشه خرافه نیست. اینکه پدر شایان می‌گوید خوابیدن، سخت نیست... خواب‌هایی که می‌بینم سخت است. پیانو زدن سخت نیست...ولی چیزی که ما را به پیانو زدن وامی‌دارد سخت است. نُت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. انگشتانم پیانو را نوازش می‌کرد. انگشتانم انگار پرش می‌کرد. از یک کلید روی کلیدی دیگر، از کلید سفید روی کلیدِ مشکی تند و تند! اگر یک لحظه توقف می‌کردم انگار نفس شایان متوقف می‌شد. اگر یک لحظه توقف می‌کردم، انگار آن بچه زیر لحافش تمام می‌کرد. انگار پیانو زدن من به نوعی با تنفس او مربوط بود و داشتم رکوییم می‌زدم. در کمال تعجبِ پدر شایان، برای دخترم عادی بود. این چند شب به اندازه کافی مارش عزای رکوییم را شنیده بود. اما پدر شایان با چشمان باز از سر تعجب بالای سر من ایستاده بود و به انگشتانم نگاه می‌کرد و می‌گفت: این انگشتان یک حرفه‌ای است. این پیانو زدن یک حرفه‌ای است. شما دروغگو هستید خانم! این از قیافه عوض کردنتان، این از مو رنگ کردنتان. اینکه خود را به قیافه مادر شایان در آورده‌اید. اینکه می‌گویید پیانو نمی‌دانید. همیشه فکر می‌کردم مرجان مفتخر یک زن ساده نقاش است. یک زن ساده و صمیمی. یک زن کمی خجالتی. ولی زنی صادق. من فکر نمی‌کردم شارلاتان باشد! با بچه من چکار دارید؟»